براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد

سلام خدا...

خوبی؟

اره میدونم مگه این که دور و ورمون پر بشه از تنهایی که یاد تو بیافتیم...

مگه این که یه جایی کارمون گیر دستت باشه که رو کنیم به اسمونت ...

اره اگاهم با این وجود تو باز خداییتو میکنی و نمیپرسی موقع خوشیات من کجای دلت بودم؟...

نمیگی حالا که دستت از جایی کوتاس رو کردی به من و با حات طلب میگی خدا بهم بدش...

اگه بهش نرسم نه من نه خدایی تو هاا...

هه انگار زمین و اسمون تو گیر بندگی ماست...

کسی نی بپرسه تو به چیت مینازی که اینجوری رو خدا شاخ و شونه میکشی؟

که اگه خدا نباشه خود دور و وریات شاختو میشکنن و رو شونت سوار میشن و گاری زمونت میکنن...

خدا جون این یه گلایه از ادما نی ها ...خیر سرم دارم دلداریت میدم....

هه چه سادس این دل ما ...

نمیدونم ...

شایدم تو تنهایی فکر خودم خل و چل شدم...شایدم از زمین و اسمونت نا امید شدم فقط میخوام تک یارم باشی...

شایدم یه جورایی میخوام ثابت کنم که به یادتم...شایدم دارم عشق بهتو به رخ بقیه میکشم...

چه خوش خیالم ها...

الان داره یادم میاد که منم موقع خوشیام یه گوشه فکرم به یاد تو نبوده...خجل شدم خدا جون...

هه خدا جاشه الان ازم بپرسی چی شده که باز دور و ور من پیدات شده؟...

اره ... شاید به خاطر اینه که باز احساس تنهاییم سفت گلومو چسبیده...

الان  که فکرشو میکنم میبینم منم مث همه ادماتم ...

باشه ببخش منم سرمو میندازم پایین و انتظار یاریتو میکشم ...

هر وقت منو لایق بندگیت دونستی دستمو بگیر...

 



تاريخ : سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391 | 21:46 | نویسنده : دختر مهربون |
.: Weblog Themes By BlackSkin :.